پادکست فارسی

اپیزود هفتم – داستان کاخ

By ۵ مهر, ۱۳۹۸ No Comments
اپیزود هفتم - داستان کاخ

قرار بود نماد سلطنت باشه اما شد نماد سیاست‌ حکومت انقلابی. موسیقی: «سرود ملی شاهنشاهی» از «داوود نجمی مقدم»، «کیف انگلیسی» از فرهاد فخرالدینی، «آوار» از فرهاد، «قوزک پا» و «خاک» از فریدون فروغی و «کندو» از ابی. این اپیزود با همکاری گروه مطالعاتی دالان تهیه شده.

پشت صحنه

این اپیزود پشت صحنه‌ای ندارد.

متن اپیزود

اپیزود هفتم - داستان کاخ

آخرین ساعتای اقامتش تو تهران بود. اهالی کاخ داشتن مقدمات سفر آخر رو مهیا می‌کردن. نصفه شب به نگهبانی کاخ دستور داد یه جیپ¬ براش آماده کنن. سوار جیپ که شد به صادق‌خان، راننده‌ش، گفت خیابون کاخ رو به طرف شمال بره. خیابون آرام بود. یه سیگار روشن کرد و غرق شد تو خاطرات سیاه و سفیدی که تو گوشه‌گوشه‌ی این خیابون لونه کرده بودن. خیابونی که خودش اون رو به عنوان یکی از نمادهای جدید پادشاهی پایه‌گذاری کرده بود. خبر نداشت که بعد از رفتنش و بعد ¬از تغییرات سیاسی و فرهنگی، خیابونی که اسمش نماد پادشاهی بود، یعنی کاخ، به فلسطین تغییر پیدا می‌کنه و حدود ۴۰ سال بعد چطور به نماد سیاست‌ورزی حکومت انقلابی تبدیل می‌شه. از چهارراهی که تو هر گوشه‌اش کاخِ خالی یکی از بچه‌هاش بود رد شد. وقتی از جلوی خونه‌ی احمد قوام رد شد، تو تاریکی شب انگار ندید که قوامی که پونزده سال درِ این خونه رو باز نکرده بود، تازه نرده‌های خونه رو رنگ کرده و قصد داره دوباره به مرکز قدرت و سیاست برگرده. کمی بعد از جلوی ساختمونی رد شد که مریم فیروز، دختر فرمانفرمائیانِ معروف تو اتاق طبقه‌ی بالا خوابیده بود و اگه می‌دونست که تو اون ساعت شب، قاتل برادرش داره بدون محافظ از خیابون رد می‌شه، یه جوری زهرش رو می‌ریخت. کمی که گذشت به راننده گفت دور بزنه و خیابون رو به طرف تقاطع برگرده. به تقاطع رسید و ماشین رو متوقف کرد. از ماشین که پیاده شد، سرهنگ علوی مقدم معاون فرماندار نظامی تهران؛ رضا شاه رو شناخت و سلام نظامی داد. رضاشاه با بی‌حوصلگی فرمان آزاد داد و چشم دوخت به امتداد جنوبی خیابون که به کاخ منتهی می‌شد. مکثی کرد و بدون اینکه حرفی بزنه، با قدم‌هایی آروم پیچید تو خیابون شاهرضا و تو سیاهی شب گم شد.

ماجرای شکل‌گیری خیابون کاخ دیروز یا فلسطین امروز برمی‌گرده به حدود سال ۱۳۱۶. رضاشاه بعد از تثبیت قدرت با کمک چند نفر از روشنفکرای نامی دور و برش مثل محمدعلی فروغی جاده‌ی تجدد رو در پیش گرفته بود و سعی داشت هر چیزی رو که رنگ و بوی گذشته داره بخصوص گذشته‌ی قاجاری حذف کنه. شاه جدید می‌خواست کاخ خودش رو داشته باشه و تاریخ خودش رو بسازه. برای همین هم دستورای زیاد صادر ‌کرد و قرار بر این شد که کاخ جدید بنا بشه اما تو زمین‌های قجری که متعلق به عبدالحسین میرزا فرمانفرما، شاهزاده قجری بودن. فرمانفرما هم ظاهرا چاره‌ای جز تسلیم در برابر رضا شاهی که توی اوج قدرت بود نداشت. خلاصه زمین‌ها یا واگذار شدن یا در واقع یه جورایی محترمانه مصادره شدن. کاخ مرمر با معماری‌ خاص خودش با اِلمان‌های تاریخی و تاکید بر هویت ایران باستان ساخته شد و خیابون جلوش هم که یواش یواش بیشتر و بیشتر راهش رو به سمت شمال باز می‌کرد، تبدیل شد به خیابون کاخ.

بعد از تبعید رضا شاه، خیابون کاخ دستخوش تغییرات زیادی شد. دهه‌ی ۲۰ شمسی ولیعهد جوان که خودش و اطرافیانش خوب می‌دونستن برای تخت پادشاهی خیلی خام و جوونه، بخاطر مصالح ملی رو تخت نشست و شد وارث یه کشور آشوب زده. شاه جوان هم توی کاخ پدر مشغول شد. تو این گیرودار، قوام هم حالا بعد ۱۵ سال دوباره به خونه‌اش تو خیابون کاخ برگشته، کمی بالاتر از کاخ مرمر. خیابون شده عرصه‌ی جدال قدرت بین این دو نفر. تو همین گیرودار بود که خیابون کاخ شد خیابونی برای سیاستمدارا و پاتوقی برای دفاتر وکلا و کتابفروش‌ها. تو ضلع جنوب شرقی میدون کاخ، خونه‌ی غلام‌حسین ابتهاج بود یکی از شهرداران تهران تو دهه‌ی ۱۳۲۰ که خودش یه دلیل دیگه بر وجه سیاسی-حاکمیتی این خیابونه. این خونه رو بعدها دکتر قریب که بنیان‌گذار دانش نوین پزشکی کودکان در ایران بود، خرید و به اتفاق خانواده‌ش سال‌ها توش زندگی کرد. یه کم پایین‌تر از تقاطع فلسطین و خیابون جمهوری هم خونه‌ی احمد متین‌دفتری بود، حقوق‌دان و سیاست‌مدار مشهور دوره‌ی پهلوی اول و دوم، که خونه‌اش چند صد متر بالاتر از خونه‌ی پرماجرای پدر همسرش بوده یعنی محمد مصدق. این خونه الانم سرپاست اما خب متروکه است اونم با وضعیتی شبیه بسیاری از خونه‌های هم‌دوره‌اش، که هر روز بیشتر و بیشتر به فروپاشی نزدیک می‌شن. علاوه بر این، یه کتابخونه به اسم سینا تو این خیابون تاسیس شد که صاحبش منوچهر وارسته بود، وکیل پایه یک دادگستری که جدیدترین ترجمه‌های حقوقی رو از فرانسه به دانشجوهای علاقمند ارائه می‌کرد.

تو دهه‌ی سی، خیابون کاخ همچنان عرصه‌ی کشمکش‌های سیاسی بود. اوایل این دهه، دکتر مصدق داشت به مرد شماره‌ی یک ایران تبدیل می‌شد و تب ملی‌گرایی حسابی داغ بود. جامعه‌ی ایرانی که انگار از شتاب تجدد پهلوی خسته شده بود تو فکر ملی‌کردن نفت بود. تو ماه‌های منتهی به کودتا، دکتر مصدق بیشتر وقت‌ها توی اتاقش تو خونه‌اش تو خیابون کاخ درازکشیده بود و داشت به کارهاش رسیدگی می‌کرد. حالا مرکز قدرت کمی از کاخ بالاتر رفته بود اما هنوز توی خیابون کاخ بود. بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، شاه جوون از ایتالیا برگشت و دور جدیدی از بگیر و ببندها شروع شد. دورانی که یادآور دوران رضاشاه بود. محمدرضا شاه که حالا به درک بهتری از معادلات پیچیده‌ی قدرت رسیده بود، هم ترسش بیشتر شده بود هم خشن‌تر شده بود و داشت تلاش می‌کرد نسل قبلی سیاستمدارا رو حذف کنه. تو سال ۱۳۳۴ قوام از دنیا رفت و خونه‌‌باغِ بزرگش، سیزده سال بعد نصیب اسرائیلی‌ها شد تا سفارت غیر رسمیشون رو اون‌جا برپا کنند که البته سال‌ها بعد طنز تاریخ اون رو به سفارت فلسطین تغییر نام داد. خلاصه که خونه‌ی قوام حدود دو دهه بعد ناخواسته سنگ بنای هویت جدید خیابون کاخ رو تو ایام انقلابی بنا گذاشت.

بریم سراغ دهه‌ی چهل. تو دهه چهل بود که محمد رضا شاه بعد از ترور نافرجامش تو کاخ مرمر خیابون کاخ رو ترک کرد و بعدها هم که به کاخ سعدآباد تو دامنه‌های البرز نقل مکان کرد. انگار دنبال یه هویت مستقل بود و می‌خواست خودش رو از زیر سایه‌ی پدرش بیرون بکشه. شایدم برای فرار از شلوغی تهران بود که چنین تصمیمی گرفت؛ شهری که داشت خیلی سریع رشد می‌کرد. شایدم می‌خواست اتفاقات و آدم‌های این خیابون رو فراموش کنه. خیابون کاخ اما زندگی خودش رو از سر گرفت. هنوز خیلی از سیاستمدارا ساکن این خیابون بودند. کم کم سروکله‌ی صنف‌های فرهنگی مختلف هم پیدا شد. کلاس‌های ماشین‌نویسی، حسابداری و خیاطی کنار کتاب‌خونه و قرائت‌خونه، اون‌جا رو به یکی از پاتوقای فرهنگی تهران تبدیل کردند. شاعرا و نویسنده‌ها هم پاشون به این خیابون باز شد و پاتوقای ادبی و هنری با حضور افرادی مثل سیمین بهبهانی، رهی معیری، مهرداد اوستا و مشفق کاشانی شکل گرفت. خب تو این دهه خیابون کاخ دیگه تبدیل به یه خیابون نسبتا اعیونی و اصیل شده بود و هنوز یه جورایی خیابون قدرت به حساب می‌اومد. خیابونی که از جنوب خیابون شاهرضا یا انقلاب امروزی قطعش می‌کرد که شد پاتوق کتابفروشیا و از شمال هم‌ با خیابون تخت جمشید یا طالقانی فعلی برخورد داشت که اونم شده بود مرکز دفاتر اداری. خلاصه که یه همنشینی ناخواسته بین فرهنگ و سیاست توی این خیابون شکل گرفت. فروشگاه‌های شیک هم جای خودشون رو توی این دهه تو این خیابون باز کردند. یه نمونه‌اش مزون منصور بود که تو ضلع جنوب شرقی میدون کاخ قرار داشت. ما توی اپیزود سوم مفصل در مورد خانه‌ی منصور صحبت کردیم و بهش پرداختیم که پیشنهاد می‌کنم اگر گوش نکردید حتما گوش کنید چون نکات جالبی توش در مورد تاریخ این ساختمون پیدا می‌شه. تو این دهه خیابون کاخ هر تکه‌اش یه شکلی گرفت. یه ترکیبی شد از زندگی روزمره‌ی مردم عادی و رفت‌وآمد سیاست‌مدارها. فرهنگی‌ها و اداری‌ها هم که جای خود داشتند. یکی از شناخته‌شده‌ترین کتاب‌فروشی‌هاش شعبه‌ای بود از انتشارات گُلشائی. پدر و پسر ناشر کتاب‌های کمیکِ «پیشتازان فضا» و «کره‌ی میمون‌ها» که شعبه‌ای از کتاب‌فروشی‌شون رو تو خیابون کاخ دایر کردند. تو همین دهه هم هست که انتشارات فَروَهَر شکل گرفت. حدود سال ۴۲ که اولین و تنها انتشارات زرتشتی‌ها تو ایرانه. کتابفروشی کوچیک فروهر هنوز م کمی پایین‌تر از تقاطع فلسطین و انقلاب دایره.

این جایی که آقا رضا می‌شینه پشتش یه مدرسه است یعنی این جوری که خودش می گه در دوم یه مدرسه است که باز نمی شه و یه تو رفتگی اون جا هست که ازش برای نمایش نقاشیاش استفاده می کنه. یه سری از نقاشیاش رو روی زمین گذاشته یه سری رو هم چسبونده به دیوار. نقاشیاش هم روی ورق آ چهار معمولی می کشه که می ذارشون توی این کاورهای پلاستیکی. شش هفت ساله که این جا می شینه و نقاشی می کشه و کاراش رو به نمایش می ذاره.

دهه‌ی پنجاه اما بیشتر دهه‌ی خوش‌گذرونی بود. قیمت نفت تو اوج بود و شاه انقدر دست و بالش پر که حتی به کشورهای دیگه هم وام می‌داد و گاهی هم واسشون تعیین تکلیف می‌کرد. دوران خوشی و اوج مصرف‌گرایی. یه جورایی دوران خیال‌پردازی و بی‌خیالی. در مقابل این سرخوشی‌های شبانه البته باید به ‌شب‌بیداری‌های سیاسی و کار تشکیلاتی هم توجه کرد که کم کم داشت حول گفتمان‌های مختلف چپ و مذهبی شکل می‌گرفت. حالا دیگه دو طیف مختلف تو محدوده‌ی خیابون کاخ فعال بودند، اما خب تو راسته‌ی خود خیابون، غلبه با لذت‌جوها بود. یکی از این پاتوق‌ها «دیسکوی میخک نقره‌ای» بود؛ پاتوق شبانه‌ای اطراف میدون کاخ. یه کم بالاتر، نرسیده به بلوار الیزابت یا کشاورز امروزی هم «کوچینی» بود که خب خیلی معروف شد. کوچینی رو هنوز می‌شه با اون ورودی گورخری معروفش تو تقاطع فلسطین و بلوار کشاورز دید. اینقدر داستان داره این کوچینی که احتمالا توی یه اپیزود مستقل سراغش می‌ریم.

طبیعیه که با انقلاب، کاخ دگرگون بشه. هم کاخ سلطنتی و هم خیابون کاخ. این تغییر هم بیشتر سیاسی بود. شش روز بعد از انقلاب ۵۷، یاسر عرفات رهبر سازمان آزادیبخش فلسطین اولین مهمان خارجی ایران بود. یاسر عرفات به اتفاق ابراهیم یزدی که بعدا وزیر خارجه ایران شد، رفتند به سفارت سابق اسرائیل و خونه‌ی سالیان دور قوام. ساختمان به سازمان آزادی‌بخش فلسطین واگذار شد. پرچم جدید بالا رفت و از اون به بعد خیابون کاخ هویت جدیدی پیدا کرد، یعنی فلسطین.

بعد از سیاست، نوبت هنر بود. نسل انقلابی که نگاهش به هنر یه نگاه متعهدانه بود، هنر رو ابزاری در خدمت سیاست می‌دید و زیبایی‌شناسی رو تا جایی قبول داشت که در خدمت اهداف انقلابی و فرهنگی باشه. کم کم نشونه‌های هویت جدید قد کشیدند. ساختمون اولیه‌ی «حوزه اندیشه و هنر انقلاب اسلامی» تو خیابون فلسطین بنا شد که حالا دیگه به شمالی و جنوبی تقسیم شده بود. تو این ساختمون یه سری جوون تقریبا بی‌نام‌ونشون که شور انقلابی اونا رو به هم گره زده بود، دور هم جمع شده بودند و کارای فرهنگی تولید می‌کردند. جوونایی که هرکدومشون بعدا برای خودشون اسم‌ورسمی دست‌وپا کردند. مثل محسن مخملباف، مرتضی آوینی، قیصرامین‌پور، فرج الله سلحشور، رسول ملاقلی پور یا علی موسوی گرمارودی. جالب اینکه که تو همین ایام که بچه‌های انقلابی داشتند تجربه‌اندوزی می‌کردند و تازه با هنر آشنا می‌شدند، تو فلسطین جنوبی یه گروه دیگه از هنرمندا و روشنفکر که با انقلاب عملا بیکار شده بودن، تو یه پاتوقی جمع می‌شدن که داستانش در نوع خودش جالبه. بعد از انقلاب خیلی از هنرمندان قدیمی که الان دیگه از بقایای نظام طاغوت تلقی می‌شدند یا مجبور به مهاجرت شدند یا مجبور شدند برای امرار معاش به کارهای دیگه روی بیارن که هیچ ربطی هم به هنر نداشت. حمید سمندریان و همسرش هما روستا که بعد از انقلاب فرهنگی از دانشگاه اخراج شده بودن تصمیم گرفتند تو خیابون کاخ، دقیقا قبل از خیابون لبافی‌نژاد، یه کبابی راه بندازن. محل کبابی قرار بود توی پارکینگ خونه‌شون باشه. رستوران بالاخره راه افتاد. طراحی لوگوی رستوران رو هم ابراهیم حقیقیِ معروف انجام داد که از معروف‌ترین کاراش می‌شه به طراحی سیمرغ بلورین جشنواره‌ی فجر اشاره کرد. حمید لبخنده، حسین عاطفی و احمد آقالو که بچه‌های تئاتر و نمایش بودند شدند گارسون و کم کم کبابی تبدیل شد به پاتوقی برای بچه‌های تئاتر و بقیه‌ی روشنفکرا. می‌گن سمندریان حساب و کتاب خوبی نداشت و خلاصه بعد حدود یک سال‌و‌نیم کبابی بسته شد. مردم عادی که اتفاقی وارد کبابی می شدن؛ می‌دیدن کلی بازیگر اونجا نشسته که معمولا اونا رو شبا تو سریالای تلویزیونی دهه‌ی ۶۰ می‌دیدن: آدمایی مثل عزت الله انتظامی و محمد علی کشاورز. خلاصه که فضای عجیبی بود. مثلا فکرش رو بکنین اونجا نشستین دارین کباب می‌خورین، می‌بینین دو نفر تو آشپزخونه دارن درباره‌ی برشت حرف می‌زنن یا به جای موسیقی‌های عامه‌پسند و رایج داره یه قطعه از باخ پخش می‌شه. بین مشتریا یه سری دارن نمایشنامه‌خونی می‌کنن. خلاصه هیچ چیز این رستوران عادی نبود. مترجمای ادبی اونجا رفت و آمد می‌کردن. بچه‌های هنری دیگه هم بودن، کسی مثل عباس کیارستمی که هنوز به شهرت جهانی نرسیده بود یا بچه‌های تئاتر مثل بهروز بقایی، فردوس کاویانی، فَریماه فرجامی و خیلی‌های دیگه. خلاصه هنرمندایی که بعد از انقلاب یه جورایی عرصه‌ای برای کار نداشتن یه جورایی پاشون به این کبابی باز شده بود. این رستوران اواسط دهه‌ی هفتاد کلا خراب شد. ماجرای این کبابی موضوع یه نمایش هم بود به اسم «مخاطب خاص» به کارگردانی علی شمس که چن سال پیش تو تئاتر شهر روی صحنه رفت.

اواخر دهه‌ی ۶۰، نسل جدیدی از جوانان، اندیشه‌ها و روزنامه‌ها از راه رسیدن و بخشی از اونا تو خیابون فلسطین مستقر شدن. روزنامه‌ی سلام اولین روزنامه‌ی خیابون فلسطین بود. این روزنامه که اولین روزنامه‌ی منتقد حاکمیت بود بعد از درگذشت آیت الله خمینی یعنی سال ۱۳۶۹ کارش رو شروع کرد و تا سال ۱۳۷۸ فعالیت داشت. «آفتاب یزد» هم تو بحبوحه‌ی اصلاح‌طلبی و جنبش‌های دانشجویی تو فلسطین صفحه‌بندی می‌شد. روزنامه‌ی «جامعه‌ی مدنی» هم همین‌طور. دبیرخانه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی هم تو همین خیابون مستقر شد و از همین‌جا بود که شروع به سیاست‌گذاری‌های آموزشی کرد. انگار سیاست و فرهنگ دیگه کاملا در هم تنیده شده بودند. اوج این روند رو می‌شد تو ضلع جنوب غربی میدون فلسطین دید. یه مسجد بزرگ که اواسط دهه‌ی ۱۳۸۰ ساخته شد و حالا به یکی از قطب‌های گردهمایی‌های مذهبی تبدیل شده. طراحی مسجد جوریه که عظمتش رو بر میدون کاخ یا فلسطین تحمیل کرده و عملا اون رو به بخشی از خودش تبدیل کرده. این مساله رو زمانی بهتر متوجه می‌شیم که به عکس‌های قدیمی میدون نگاه کنیم و آب‌نماهایی رو ببنیم که هیچ رنگ‌وبوی مذهبی‌ای نداشتن. الان هم وسط میدون نمادی از انتفاضه و مبارزه‌ی فلسطینی‌ها وجود داره. قدیمی‌های خیابون می‌گن محل فعلی مسجد امام صادق پیش‌تر دفتر کار عبدالعزیز فرمانفرماییان، معمار نامدار، بوده. قبل از اینکه این ساختمون بنا بشه، ساخمون قبلی عملا به یه خونه‌ی متروکه تبدیل شده بوده اما همونطور که گفتیم اواسط دهه‌ی ۸۰ این مسجد جدید توی این زمین ساخته شد. یه چیز دیگه که بد نیست بهش اشاره کنیم و تو همین ضلع جنوبی میدون قرار داره یه تابلوی روزشماره. تابلوی روزشمار نابودی اسراییل. این تابلو بعد از این نصب شد که آیت‌الله خامنه‌ای حدود چهار سال پیش تو یه سخنرانی پیش‌بینی کرد که رژیم صهیونیستی تا ۲۵ سال آینده نابود می‌شه. بر این اساس سال ۲۰۴۰ میلادی خبری از اسراییل نخواهد بود.

اما جدای از چهره‌ی سیاسی و فرهنگی خیابون کاخ یا فلسطین، این خیابون یه وجه غالب دیگه هم داره و اون وجه تجاریه. خیابون کاخ یا فلسطین سه راسته‌ی متفاوت داره که هم‌نشینی‌شون تو امتداد این خیابون ترکیب عجیبی رو شکل می‌ده. از شمال اگه به طرف جنوب حرکت کنیم، راسته‌ی اول مربوط به پرده‌فروش‌هاست. پایین‌تر، بعد از بولوار کشاورز، نوبت راسته‌ی عینک‌فروش‌هاست. اخر سر هم پایین‎تر از انقلاب، قبل از خیابون جمهوری، راسته‌ی لباس‌فروشی‌هاست که معمولا عمده‌فروش هستن. دو تا سینما اطراف میدون کاخ یا فلسطین هستن که درسته تو خیابون نیستن اما هویتشون به نوعی با این خیابون گره خورده. اولی سینما فلسطین (یا گلدن‌سیتی سابق)، که یه زمانی شاهد صف‌های پرشور دوستداران سینما بود و تو چند دوره‌ی برگزاری جشنواره‌ی فیلم فجر هم به سینمای اهل رسانه تبدیل شد، اما حالا اون وجه اول رو تقریبا از دست داده و وجه دوم براش باقی مونده و رونقش به روزهای برگزاری جشنواره‌هایی مثل جشنواره‌ی رشد و سینما حقیقت محدود شده. سینمای دوم هم، که البته فاصله‌ی بیش‌تری تا میدون داره، سینما عصر جدید یا تخت جمشید سابقه. این سینما تو دهه‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ یکی از پررونق‌ترین سینماهای پایتخت بود و نمایش فیلم‌های خارجی، از جمله کارای تارکوفسکی و پاراجانُف، اون رو به وعده‌‌گاه دانشجوها و عاشقان سینما تبدیل کرده بود، اما خب امروز و با ظهور پردیس‌های سینمایی کم‌تر کسی سراغی از این سینما و سینماهای مشابه اون تو مرکز شهر می‌گیره. غیر از این موارد، خیابون فلسطین بخشی از هویت امروزش رو از دانشگاه و دانشجوها می‌گیره. جدا از نزدیکی به دانشگاه تهران، حضور دو تا دانشکده‌ی هنر و معماریِ تهران مرکز وَ هنر و معماریِ تهران یکی دیگه از دلایلیه که باعث می‌شه چهره‌ی دوم فلسطین رو جدی‌تر بگیریم. ظاهرا البته واحد تهران مرکز از این خیابون رفته و دلیل مشخصی هم براش ارائه نشده وَ خیلی از دانشجوهای سابق این دانشگاه که خاطراتی با این خیابون و این منطقه دارن الان از این اتفاق ناراحتند. شاید حضور همین دانشکده‌ها، تو یکی دو دهه‌ی گذشته، مقدمه‌ای بود برای تغییراتی جدی‌تر توی این خیابون. از این تغییرات می‌شه به این چند مورد اشاره کرد: تاسیس چندتا کافه تو اون حوالی، مثل کافه اگزیت و کافه گیو و ویکافه؛ رونق گرفتن ساندویچی اولدوز (که مدتی پیش تعطیل شد)؛ افزایش تعداد عینک‌فروشی‌ها یا تبدیل خانه‌ی وارطان، معمار معروف ارمنی‌تبار سبک مدرن به یه کافه‌کتاب و گالری. دانشجوهای دهه‌ی ۱۳۷۰ دانشگاه سوره هم از ساختمونی تو انتهای فلسطین جنوبی، کوچه‌ی لقمان‌الدوله‌ی ادهم، حرف می‌زنن که زمانی در اختیار اون دانشگاه بوده، اما ظاهرا سوره‌نشین‌ها هم چاره‌ای جز رفتن نداشته‌اند.

اجازه بدید به این نکته هم اشاره کنیم که توی پرسه‌زنی توی خیابونای شهر قرار نیست فقط سراغ وقایع مهم و بناهای باارزش تاریخی بریم. توی این نوع نگاه همه‌چیز می‌تونه ارزش نگاه کردن داشته باشه. توی این نگاه از روایت‌های خرد و خاطره‌های شخصی هم باید حرف زد. خاطره‌هایی که گاهی گم می‌شن و بعد از مدتی به دست فراموشی سپرده می‌شن. خیابون کاخ یا فلسطین هم از این خرده روایتا کم نداره. خیابونی که ترکیبی از روایت‌های خرد و کلان، خاطره‌های جمعی و شخصی و گوشه‌های دیده‌شده و دیده‌نشده ست که باید ردشون رو تو خاطره‌نگاری‌ها، پای صحبت قدیمی‌های این خیابون و حتی ادبیات معاصر ایران جستجو کرد چون خوب یا بد، بخشی از تاریخ و فرهنگ معاصر ما در این خیابونه که شکل گرفته.

خب این هفتمین اپیزود از پادکست فلانور بود. این رو هم باید بگم که اپیزود با همکاری بچه‌های گروه دالان تهیه شد. پادکست فلانور رو من، مهدی نوریان به همراه دوستم محمود حبیبی تولید می‌کنیم.ما روی همه‌ی پادگیرها قابل شنیدن هستیم. ازتون ممنونیم که به ما گوش می‌دید. اگر از کار ما خوشتون اومد لطف کنید و ما رو به دیگران هم معرفی کنید. به وب‌سایتمون هم سر بزنید و مطالب تکمیلی هر اپیزود رو اون‌جا ببینید.

موقعیت

نظر دهید