پادکست فارسی

اپیزود سوم – خانه‌ی منصور

By ۱۷ تیر, ۱۳۹۸ No Comments
اپیزود سوم – خانه‌ی منصور

مثل گرگ وال‌ استریت جنون ثروت داشت اما پنجره‌ها مسیرش رو عوض کردن. موسیقی: «به خاطر تو» از ویگن

مطالب تکمیلی

پشت صحنه

جعل تاریخ

برای آماده‌سازی محتوای اپیزود خانه‌ی منصور دو تا نشست با بهادر شهباز، پسر منصور شهباز داشتیم که در مجموع حدوداً شش ساعت طول کشید. هر دو نشست هم توی خود خانه‌ی منصور برگزار کردیم. بهادر آدم خوش‌صحبتی بود و این قضیه کار رو برای ما، به‌عنوان پادکست‌ساز، آسون‌تر می‌کرد. دست‌کم مجبور نبودیم هی سؤال کنیم و به قول معروف ازش حرف بکشیم. بگذریم. بهادر توی حرفاش چند بار از معمار این ساختمون صحبت کرد. بهش می‌گفت «اوس امیر». این اسم رو توی پادکست شنیدید، اون‌جایی که می‌گم: «کسی که به قول بهادر با عشق آجر رو آجر گذاشته و این خونه رو ساخته، معماریه به اسم …» این‌جا اگر توجه کرده باشین یه کات می‌خوره و بعد ادامه می‌دم: «اوس امیر». پشت‌صحنه‌ی پادکستی این اپیزود مربوط به همین کاته. یه اتفاق جالب و خیلی خنده‌دار که البته نظر ما رو به چیزای جدی‌تری هم می‌تونه جلب کنه.

بعد از اون دو نشستی که با بهادر داشتیم، من و محمود رفتیم که اپیزود رو بسازیم: تحقیقاتمون رو در مورد این ساختمون با استفاده از منابع تاریخی و خب حرفای بهادر کامل کردیم، سعی کردیم روایت رو تا حدی دراماتیزه کنیم، روایت نهایی رو نوشتیم، متن رو خوندم و ضبط کردم، موسیقی رو انتخاب کردیم و تدوین و صداگذاری رو انجام دادیم و خلاصه خروجی گرفتیم. چند روز بعد که همه‌چیز آماده‌ی بارگذاری اپیزود روی پادگیرها بود گفتیم یه سر به بهادر بزنیم و قبل از انتشار اپیزود ازش بخوایم یه بار گوشش کنه و اگر احیاناً مورد اشتباهی بود یا چیزی بود که باید حذف می‌شد این کار رو بکنیم.

همین هم شد. بذارید یه کم برم عقب‌تر. وقتی می‌خواستیم در مورد این اوس امیر بنویسیم، روی اینترنت جست‌وجو کردیم اما سابقه‌ای ازش در نیومد. حتا پیدا کردن فامیلیش هم برامون خوب بود که دست‌کم اطلاعات بیش‌تری داده باشیم از این آدم. اما خبری نبود که نبود. اما رسیدیم به یه تابلو که توی راهروی خانه‌ی منصور نصب شده بود و اطلاعاتی از اون رو به زبون انگلیسی به ما می‌داد. حدوداً ده خط بود که همین یکی دو خطش برای توضیح اون کات که بالا گفتم کافیه. من این یکی دو خط رو پایین نوشتم. البته چون اشکالات گرامری نسبتاً زیادی توی این نوشته بود یه دستی به سروگوشش کشیده‌ام):

The Mansour Fashion House was founded in 1961 and the building was built by Amir Baziar Banaei in a foundation of 740mm.

ما با تکه‌ی آخر این جمله کار داریم یعنی اون‌جایی که از اوس امیر نام می‌بره: امیر بازیار بنایی. بعدش هم مساحت زیربنا رو می‌گه. ما این رو دیدیم و خب همین رو نوشتیم و ضبط کردیم و رفت روی پادکست. وقتی بهادر این رو شنید یهو چشماش چهارتا شد. گفت آقا این اوس امیر اصلاً فامیلی نداشته! ما هم گفتیم آقا جان ما این رو از روی اون تابلوی نوشتیم. بعد زد زیر خنده و داستان رو تعریف کرد. گفت این متن رو به فارسی نوشته و داده به کسی ترجمه کنه و اون اشتباهاتی کرده توی ترجمه. با خودم فکر کردم یعنی چجوری می‌تونسته اشتباه کرده باشه که این‌جوری شده باشه. بهادر گفت متن این بوده: «خانه‌ی مد منصور در سال ۱۹۶۱ تأسیس شد و توسط امیر با زیربنای ۷۴۰ مترمربع ساخته شد.» این رو که گفت من و محمود دوتایی زدیم زیر خنده. واقعاً اشتباه خنده‌داری بود. خنده‌دارتر از اون این بود که من با چه اعتمادبه‌نفسی اسمش رو خونده بودم: امیر بازیار بنایی. تازه رفته بودم «بازیار» رو هم چک کرده بودم؛ اسمی پسرانه بود با ریشه‌ی کردی به معنای کشاورز و برزگر. «بنایی» هم خب احتمالاً اشاره به حرفه‌ی خانوادگی‌شون داشت دیگه. همه‌چی جور در میومد خلاصه.

خب وضعیت خاصی بود. فرصت نداشتیم متن رو دوباره بخونیم و خروجی بگیریم. از یه طرف بدون این‌که قصدی داشته باشیم برای طرف اسم جعل کرده بودیم و از طرف دیگه هم اگر کات می‌زدیم، توی روایت سکته می‌افتاد. در نهایت دومی رو انتخاب کردیم. چون معتقدیم نباید با تاریخ شوخی کرد. چون نه تنها آخر و عاقبت خوشی نداره، به لحاظ حرفه‌ای هم درست نیست. خلاصه که تا چند روز، حتی وقتی تنها بودیم، وقتی یادش می‌افتادیم خنده‌مون می‌گرفت. اما خودمونیم، چه بازی‌هایی از این دست که با تاریخ نشده. تصور کنین مثلاً بر اساس همین اشتباه یه کافه گالری تأسیس می‌شد به اسم همین معمار بعد همه میومدن می‌شستن قهوه می‌خوردن و از هنر معماری «امیر بازیار بنایی» حرف می‌زدن!

متن اپیزود

اپیزود سوم – خانه‌ی منصور

توی طبقه‌ی دوم یه ساختمون، ضلع جنوب شرقی میدون فلسطین یا همون میدون کاخ سابق، یه جوون حدودا سی و پنج ساله. قد نسبتا متوسط، با یه شلوار جین و یه تی شرت آبی رنگ، جلوی یه پنجره‌ی گرد وایساده و مات و مبهوت زل زده به قاب چوبیش. چهره‌ی آرومی داره ولی خب تو دلش غوغاییه. مضطربه. انگار داره تو جودشیه اتفاقایی میفته. چند ساعتی می‌شه که با اسید و ضدرنگ و یه کاردک افتاده به جون در و پنجره‌های این خونه‌ی قدیمی که نیم قرن قدمت داره. در و پنجره‌هایی که طی این همه سال بارها مستاجرای مختلف رنگشون زده بودن، شاید بیست لایه رنگ روشون بود. و حالا با دیدن رنگ چوبی پنجره‌ها از خود بی‌خود شده. حس عجیبی داره. می خواد سریع کار پنجره ها رو تموم کنه و بره سر کار اصلیش اما انگار دستش به کار نمی‌ره. همین، کلافه‌ش کرده، نمی تونه ذهنش رو جمع و جور کنه. هزار تا فکر جوروواجور توی کله‌اش بالا و پایین می‌ره. اما همین‌طور که بیش‌تر به رنگ چوبا نگاه می کنه انگار آروم می‌گیره و مصمم‌تر می شه تا یه تصمیم بزرگ بگیره. تصمیمی که زندگیش رو کلا زیر و رو می‌کنه.

سه ماه قبل از این جریان، این جوونی که گفتیم که اسمش بهادره. بهادر شهباز. قرار بود توی این ساختمون یه عینک فروشی لوکس راه بندازه و کار واردات عینک بکنه. چون پدرش قبلاً از فرانسه و ایتالیا واردات پارچه و لباس انجام می‌داد دوست داشت که پسرش هم بره تو کار واردات. بهادر مهندس صنایع هم بود و پدرش برای گذروندن یه سری دوره‌های تخصصی اپتیک فرستاده بودش فرانسه. تو دانشگاه وَری لوکس پاریس دوره‌ی اپتیک گذرونده بود و چند تا دوره‌ی کوتاه مدت هم توی دبی دوره رفته بود. پدرش یعنی منصور شهباز ساختمون رو هم به نامش زده بود و از اتحادیه‌ی عینک سازها هم جواز گرفته بودن و خلاصه همه چی آماده بود. فقط مونده بود آماده سازی ساختمون چون توی سالای قبل، مستاجرا حسابی ساختمون رو داغون کرده بودن. بذارین اینجا کمی از این مستاجرا بگیم. قبل انقلاب یه مدت دفتر نمایندگی شرکت روتوند فرانسه بود که کار طراحی دکوراسیون داخلی و مبلمان رو برای کاخ سلطنتی محمدرضا شاه انجام می‌داد. بعد از انقلاب یه مدت دست سفارت عراق بود که رابط خودش با آژانس‌های هواپیمایی بود و امور زائرای کربلا رو رتق و فتق می‌کرد. حدودا ۹ سال هم تو اجاره‌ی سه تا انجمن هنری بود. یکی انجمن هنری نقاشی، یکی انجمن هنرمندان مجسمه‌ساز و یکی هم انجمن هنری گرافیک که استاد مرتضی ممیز پدر هنر گرافیک معاصر ایران هم توی همین ساختمون کار می کردن و ظاهرا همین جا هم حالشون خراب می شه و می برنشون بیمارستان که متاسفانه فوت می کنن. مدتی هم کافی شاپ بود و بعدا پلمب شد. خلاصه این‌که بهادر خان توی این سه ماه قرار بوده ساختمون رو برای بیزنس تازه‌اش آماده کنه.

ولی خب توی اون سه ماهی که بهادر تو ساختمون مشغول آماده‌سازی بود و رفت و آمد داشت یه اتفاقایی افتاد که همه‌ی برنامه‌هاش رو نقش بر آب کرد. انگار یه چیزی جلوی بهادر رو گرفت و نذاشت این گرگ وال استریت نقشه‌هاش رو عملی کنه. گرگی که عطش پول درآوردن کر و کورش کرده بود انگار حالا این ساختمون باهاش کاری کرده که تا اعماق جان و روحش اثر گذاشته بود.

کسی رو که به قول بهادر با عشق، آجر رو آجر گذوشته و این خونه رو ساخته معماریه به اسم اوس امیر. پدر بهادر این معمار رو دیده بود و خیلی‌ام قبولش داشت. اوس امیر هیچ تحصیلاتی تو زمینه‌ی معماری نداشت و یه معمار تجربی یا به قول خودمون یه بنا بود. اما خب معمارای امروزی‌ که تحصیلاتشون تو این حوزه است وقتی ساختمون اوس امیر رو می‌‎بینن همه تحسین می‌کنن کارش رو. ساختمون اوس امیر با تیر چوبی ساخته شده و المانی‌های مدرنی هم تو ساختش استفاده شده که خیلی به سبک‌های جدید معماری اون روزگار شبیه بوده. از جمله ابرویی پنجره، ستون‌های بزرگ وسط هال، دیوارهای هلالی و پنجره‌های گرد. بریم سراغ بهادر دوباره ببینم چه کرد بالاخره. حالا دیگه فشار اطرافیان هم روی بهادر زیاد شده بود. از بعضی از کسایی که قرار بود باهاشون بساط واردات عینک رو راه‌بندازه خواست که برن. یه سری هم که حس کرده بودن انگار این بهادر این کاره نیست و به قول خودمون تکلیفش با خودش هم مشخص نیست خودشون گذاشتند رفتن. هر کی هم میومد یه تیکه ای می‌نداخت. بخصوص پدرش. یه جورایی حقم داشت خب بنده‌خدا. پسرش رو فرستاده بود فرنگ دوره دیده بود. خونه رو به نامش کرده بود. مجوز براش گرفته بود. همه چی رو مهیا کرده بود. پسرش هم با کلی انرژی و روحیه سه ماه بود شروع کرده بود کارش رو ولی الان چهار پنج ماهی بود که دست نگه‌داشته بود و مشغول مرمت و احیای این خونه‌ی قدیمی شده بود و کلی هم هزینه کرده بود. پدرش هی سرکوفت می زد که بیا، دیدی تو این کاره نبودی؟ هی می‌گفتی من فلانم و بهمانم و حالا که همه چی جور شده این‌جوری… بهادر شروع کرد به خودخوری کردن. با خودش می‌گفت بابا چی از این بهتر دیگه ساختمون به این خوبی وسط بورس عینک تو خیابون فلسطین. پول و تخصص و خلاصه همه چی هم که مهیاست. چته خب تو؟ خودشم نمی‌دونست چشه و چه اتفاقی داره براش میفته.

چیزی که می‌دونست این بود که هر چی هست کار کار این ساختمونه. کاری که این ساختمون با دلش کرده. یه چیزی داشت تسخیرش می‌کرد. اون روزا فکر می‌کرد با این شرایط رها کردن کار واردات عینک یعنی پشت پا زدن به کلی هزینه و وقت و انرژی و این کاری دیوونگی محضه. همه هم همین رو بهش می‌گفتند. البته امروز نظرش اینه که دیوونگی، اون کاری بود که اون روز می‌خواست بکنه. یعنی نابود کردن اون خونه‌ی قدیمی و تبدیل کردنش به یه بنگاه بیزنسی برای پول در آوردن. ولی خب بهادر بالاخره تصمیم نهایی رو گرفت. ایده‌اش هم این بود که همین‌طور که از این ساختمون الهام گرفت و به قول خودش حالش خوب شد کاری کنه حال دیگران هم خوب بشه. کمک کنه بقیه هم این حس خوبی که از ساختمون اوس امیر گرفت رو تجربه کنن یا به قول خودش عشق اوس امیر رو ادامه بده که حالا جلوتر می‌گیم چیکار کرد برای رسیدن به این هدفش و هنوزم داره تلاش می‌کنه تو این راه. روزها تک و تنها می‌رفت شروع می‌کرد به ور رفتن به ساختمون. خودشم بدش نمیومد تنها باشه. با کارای ساختمونی و این چیزا هم آشنایی نداشت. برای اینکه کف ساختمون رو پلیستر بزنه دو بار کارش به بیمارستان هم کشید بخاطر تنگی نفس. خیلی هم دلِ خوشی از همکاری با بقیه تو کار مرمت خونه نداشت. یکی دوباری با معمارهایی که تو حوزه مرمت آثار فرهنگی کار می کنند شروع به کار کرد ولی دید اینا بیش‌تر از این که کمک حالش باشن دارن به ساختمون آسیب می‌زنن. دلیلشم این می‌دونست که اونا نگاهشون بیزینسی بود به ساختمون. یعنی مرمت آثار قدیمی برای پول درآوردن. واسه همین کلا قید همکاری با بقیه رو زد و به قول معروف علی موند و حوضش.

خب بیاین یه کم برگردیم عقب‌تر و بگیم منصور شهباز یعنی پدر بهادر توی این ساختمون چیکار می‌کرده. این رو همین‌جا بگم که ما خیلی سعی کردیم با آقای شهباز صحبت کنیم و صداش رو توی پادکست داشته باشیم ولی خب ایشون به دلایلی مایل به صحبت کردن نشدند ما هم به نظر ایشون احترام می‌ذاریم و چیزایی که از ایشون نقل می‌کنیم از قول پسرشونه. البته اینم بگم که ایشون زیادم حالشون خوب نیست و امیدواریم زودتر بهبود پیدا کنن. منصور شهباز این ساختمون رو که الان بهش خانه‌ی منصور می‌گن تو سال ۱۳۴۰ خرید و شروع کرد به کار خیاطی. آقای شهباز یکی از خیاطای معروف تهران بود که از بچگی توی این حرفه رفت. توی چند تا کارگاه خیاطی و زیر دست خیاطای ارمنی پارچه‌های اضافه رو به هم می‌دوخت و به اصطلاح سوزن می‌زد. سواد درست و درمونی هم نداشت ولی خب بعدا به ارمنی و فرانسوی مسلط شد. ارمنی رو از این بابت یاد گرفت که صاحب کاراش توی خیاطیا ارمنی بودن. فرانسه رو هم خرد خرد خوند و بعدا که پاش به فرنگ باز شد کلاس رفت و یاد گرفت. خلاصه منصور، خیاطِ قابلی شد. توی همون ایام جوونی هم رفت خارج از ایران جاهایی مثل فرانسه و ایتالیا دوره دید و خیلی مدل ها رو از اونجا دید و یاد گرفت و این‌جا دوخت. و تونست اسمی برا خودش دست و پا کنه.

این خیاط قابل در نهایت پاش به مزونی باز شد که برای ملکه ثریا همسر دوم محمد رضا شاه لباس طراحی می کردن و می دوختن. این مزون رو خانم نینو آقایان اداره می کرد که همسر فیلیکس آقایان بود. فلیکس آقایان یه دوره نماینده‌ی ارمنی‌های جنوب ایران تو مجلس شورای ملی بود دو دوره هم نماینده‌ی ارمنی‌های شمال. سال‌ها هم رئیس فدراسیون اسکی و کوه نوردی بود. دو دوره هم از حوزه انتخاباتی تهران نماینده‌ی مجلس سنا شد. بگذریم، این مزون در واقع یه جورایی نمایندگی کریستین دوبون تو ایران رو هم داشت. آقای شهباز به اصطلاحِ خیاطا ضخیم‌دوز بوده و این مزون هم ظاهرا اون موقع خیاطِ ضخیم‌دوز نداشته. یه روز منصور از دربار سفارش یه پالتو می‌گیره. تو روایتی وقتی نیلو آقایان از رئیس خیاطای دربار که کسی به اسم پی یر بوده می‌پرسه که کار منصور چطور بوده، پی‌یر دستش رو بالا می‌بره و می گه اینو خدا رسوند. منصور بعدا متوجه می‌شه که اون پالتو برای ملکه ثریا بوده. منصور وقتی اومد توی ساختمون میدون کاخ یا همین خانه‌ی منصور این ساختمون متروکه بود با کاربری مسکونی. اول طبقه پایین رو خرید بعد کم کم طبقات بالا رو. ولی خیاطی و بعدها مزونش طبقه پایین بود که الان عینک فروشیه. بعد از انقلاب تو دهه‌ی شصت مزون لباس عروس شروع به کار کرد. بخاطر شهرت منصور، مزونش به یکی از مزون‌های معروف دهه شصت تبدیل شد و خیلی از عروس های اون موقع که الان همشون مادربزرگ شدن هنوزم با شور و ذوق از اون فروشگاه و منصور شهباز حرف می زنن. تو یه دوره ای آرزوی هر دختری بود که لباس عروسش رو از این مزون تهیه کنه. بهادر تعریف می کنه که گاهی بعضی از این عروسای قدیمی حتی میان به پدرش سر می زنن و با حسرت از اون دوران یاد می کنن.

خب قبلا گفتیم که ساختمون اوس امیر، بیزنیسمنی رو که فقط و فقط به فکر پول دراوردن بود و به قول خودش کور و کر شده بود و هیچی براش مهم نبود وَ برای رسیدن به هدفش می خواست یه ساختمون قدیمی رو تبدیل کنه به یه فروشگاه واردات عینک، تبدیل کرد به کسی که شروع کرد به مرمت و حفظ و نگهداری از این ساختمون، فحش و دری و وری هم شنید از دیگران، کلی هم هزینه کرد، بیمارستان هم رفت. همه این کارا رو کرد تا هم این حس و حالِ خوب رو حفظ کنه و هم این‌که اون رو به دیگران هم بده. یعنی بقیه هم بیان توی این ساختمون با همون حال و هوای روزگار قدیمش و تجربه کنن اون حس رو. یه کار دیگه هم کرد بهادر. برای این که اون کار رو بگیم البته باید در مورد کسی صحبت کنیم به اسم سد احمد. می‌گن سد احمد عارف گمنامی بود که صد سال پیش تو مشهد زندگی می‌کرد. برای یادگرفتن علوم غریبه رفت هند و ۲۰ سال اون جا موند. وقتی هم که برگشت مشهد رفت و مجاور حرم امام رضا شد. می‌گن یه شاگردی داشت این سد احمد که مریضی سختی گرفت و داشت از دست می‌رفت. سد احمد، دستورپخت یه آب‌گوشتی رو بهش داد و گفت برای این که خوب شی باید چهل روز از این بخوری. در اصطلاح چله بگیری. یعنی صبح و ظهر و شب. شاگرد هم این کار رو کرد و حالش خوب شد. این آب‌گوشت هیچ ادویه‌ای نداره. رب هم که قاعدتا اون روزا نبوده و نداره. یعنی فقط گوشت، نخود، آب، نمک یه مقدار کمی هم سیر. حالا بهادر می‌خواد با یه تیر دو تا هدف بزنه توی خانه‌ی منصور با این آب‌گوشت حال مردم رو خوب کنه برای همین تبدیلش کرده به یه رستوران.

بهادر تو رستورانش فقط آبگوشت سداحمد سرو می کنه. دلیل هم داره براش. البته قبلش یه دوره مثل همه‌ی رستوران‌های دیگه کار می‌کرده. یعنی یه منوی چند آیتمه که بر اساس سعی و خطا هم انتخاب می‌شده. چمیدونم مثلا اوایل پاستا و برگر هم داشته بعد به قرمه‌سبزی و کشک بادمجون رسیده ولی خب بعد یه مدت حس کرده این کار بیشتر بیزینسیه تا به قول خودش حال خوب کنی. بنابراین رفته سراغ آبگوشت. معتقده آبگوشت خیلی به فرهنگ و روح ایرانی نزدیک‌تره و خب از طرفی هم می‌خواد مردم اثر آب‌گوشت سد احمد رو تجربه کنن. بهادر از آدمای یکی دو نسل قبل نقل قول می کنه که قوت غالب ایرانیا آبگوشت بوده نه برنج. برنج فقط مناسبتای خاص خورده می شد مثل شب عید و در واقع یه برنج یه غذای اعیونی بوده. مثلا می‌گفتن بریم پلوخوری یعنی مهمونی. یا لباس پلوخوری که همون لباس مهمونی بود. خلاصه که اینکه مردم اکثرا آبگوشت می خوردن و این آبگوشت آداب خاص خودش رو داشته و یکی از مهم ترین آدابش این بوده که معمولا جمعی سرو می شده. بهادر تاکید می‌کنه که آب‌گوشت خوری با دیزی خوری فرق داره. دیزی‌خوری تک‌خوریه ولی آب‌گوشت‌خوری نه. یه چیز جالبی که توی قهوه‌خونه‌های قدیمی در مورد آب‌گوشت بوده اینه که اصلا آب‌گوشت یه نفره نبوده. یعنی شما نمی‌تونستی بری قهوه‌خونه و یه نفری یه آب‌گوشت سفارش بدی و بخوری. حالا روش کار چجوری بوده؟ این‌جوری بوده که می‌رفتی می‌شتسی منتظر می‌شدی هر کی اومد می‌گفتی دو تا پایه‌آب‌گوشت دو تا پایه‌آب‌گوشت بعد که یه نفر پیدا می‌شده می‌گفته “پایه‌ام” و میومده می‌شسته. سه نفر که شدین یه آب‌گوشت می‌ذاشتند روی میزتون و سه‌تایی مشغول می‌شدین. بهادر از اثرات این به اصطلاح هم‌کاسه شدن خیلی می‌گه هم اثرات جسمی هم روحی. می‌گه ریشه‌ی خیلی از مریضیای امروز توی آشپزخونه‌هاس. حتی می‌گه اینکه عده‌ای معتقدن غذای نذری شفابخشه دلیلش تو عشق و علاقه‌ی اون آشپز و حالِ خوبشه. این چیزیه که الان به قول خودش مدتهاست دیگه کمتر دیده می‌شه، هم تو خونه ها و هم تو رستورانا. خیلی واسش این مساله مهمه و مدام تاکید داره که آدما تاثیرشون رو می ذارن، چه در قالب ساختمون چه غذا و حتی چیزای دیگه.

خلاصه این‌که مهندس صنایع و دوره دیده‌ی وَری لوکس پاریس که سودای بیزنس و ثروت چشمش رو کور کرده بود طی چند ماه تحت تاثیر یه ساختمون قدیمی و یه بنای ساده متحول می‌شه و به قول خودش حالش خوب می‌شه و برای این که بتونه کاری کنه این حال رو دیگران هم تجربه کنن اون ساختمون رو مرمت می‌کنه و همون‌جور حفظش می‌کنه. الانم به همین راضیه که تو همین رستورانی که خودش تک و تنها با سختی دست و پا کرده، با آبگوشت سداحمد حال آدما رو خوب کنه همون‌طوری که می‌گه ازشون سم زدایی کنه.

این سومین اپیزود از پادکست فلانور بود. فلانور رو من، مهدی نوریان به همراه محمود حبیبی تولید می‌کنیم. ما توی شهر پرسه می‌زنیم و دنبال روایت‌های واقعی از تهران امروز هستیم. فلانور رو می‌تونید روی همه‌ی پادگیرهای رایج و از پادگیرهای فارسی هم روی ناملیک بشنوید. مطالب تکمیلی هر اپیزود مثل عکس و فیلم یا مقاله و منابع و لوکیشن سوژه‌ها رو هم می‌تونید روی وب‌سایت و شبکه‌های اجتماعیمون ببینید. آدرس وبسایت هست Flaneurpodcast.com. که این جوری نوشته می‌شه. اف ال ای ان ای یو آر فلانور پی او دی سی ای اس تی پادکست دات کام. منتظر شنیدن نقد و نظرتون هم هستیم که بهتر بشیم. ممنونیم که وقت گذاشتید. ما رو لطفا به دوستاتون معرفی کنید که بیشتر روحیه بگیریم.

موقعیت

نظر دهید