پادکست فارسی

اپیزود اول – رضا بلوط

By ۱۷ خرداد, ۱۳۹۸ ۲ Comments

اسمش رضاست، فامیلیش بلوط. برای این‌که نقاشی کنه، می‌گه حاضره حتی به جنگ زندگی هم بره. موسیقی: «رضا خان» از محسن نامجو و «یه شب مهتاب» از فرهاد

پشت صحنه

این اپیزود پشت صحنه‌ای ندارد.

متن اپیزود

اپیزود اول - رضا بلوط

این اپیزودِ اولِ پادکست فلانوره. از این که ما رو برای گوش دادن انتخاب کردین ممنونیم و امیدواریم که همراهمون بمونین. اجازه بدین قبل این که وارد روایت اصلی این اپیزود بشیم چون اپیزود اوله، یه کم درباره‌ی فلانور حرف بزنیم و بگیم ما تو این پادکست دقیقاً قراره چیکار کنیم. قول می‌دم زیاد طولانی نشه و سریع‌تر بریم سراغ اصل مطلب. خب همون‌طور که توی معرفی پادکست گفتیم: فلانور یعنی پرسه‌زن. پس برای روشن شدن ماجرا بد نیست یه کم در مورد پرسه‌زنی حرف بزنیم.

خیلی خلاصه این که پرسه‌زن کسیه که سعی می‌کنه به اتفاقاتی که برای مردم شهر، خیلی عادیه توجه کنه و به راحتی از کنارشون رد نشه. به چیزایی که حتا ممکنه مردم این قدر براشون عادی باشه که اصلاً اونا رو نبینن. اون چیزی که تو نگاه آدما خیلی ساده است از نظر پرسه‌زن می‌تونه به داستانی به‌هم‌پیوسته و جذاب تبدیل بشه. حالا این داستان ممکنه داستان یه انسان باشه یا مثلاً یه ساختمون یا هر چیز دیگه. ما تو فلانور می‌خوایم از این دست داستانا براتون تعریف کنیم. روایت‌های جالب از پرسه‌زنی تو تهران!

البته مطمئنم بعد از شنیدن این اپیزود بیشتر با کار فلانور آشنا می‌شین. این توضیحم بدم که اطلاعات تکمیلی هر اپیزود مثل عکس و بعضاً ویدیو یا لینک مطالب مربوط به موضوع یا حتا فایل کتاب یا مقاله‌ یا چیزای دیگه، روی وب‌سایت فلانور موجوده. حتماً سری بهش بزنید فک می‌کنم جالب باشه براتون. آدرس سایت هم هست فلانورپادکست دات کام یا دات آی‌آر که فرقی نمی‌کنه. این جوری هم اسپل می‌شه:

 f-l-a-n-e-u-r-p-o-d-c-a-s-t. هیچ فاصله‌ یا خط تیره‌ای هم نداره. منابعی هم که بعضاً توی هر اپیزود ازشون استفاده شده یا اطلاعات قطعات موسیقی که توی هر اپیزود می‌شنوین رو می‌تونین توی توضیحات هر اپیزود و توی وب‌سایت ببینین. توی شبکه‌های اجتماعی هم اینستاگرام، تلگرام و توییتر حضور داریم. تو این فضاها هم ما رو دنبال کنین. آدرساشون هم روی سایت هست. اگه از کار ما خوشتون اومد حتماً ما رو به دوستاتون هم معرفی کنین. حتما هم ما رو نقد کنین و پیشنهادی اگه دارین که کارمون رو بهتر کنه بهمون بدین. خیلی استقبال می‌کنیم. دیگه بیشتر از این معطلتون نکنم. بریم سراغ داستانِ آقا رضا بلوط.

میدون انقلاب رو که به سمت شرق حرکت می‌کنی بعد از گذشتن از یکی دو تا چهارراه می‌رسی به چهارراه وصال. ضلع جنوبی خیابون یه شیرینی‌فروشی خیلی معروف و قدیمی هست به اسم کافه‌قنادی فرانسه که بیشتر از ۵۰ سال قدمت داره. فک می‌کنم این قدر حرف برای گفتن داشته باشه این قنادی که برای یه اپیزود مفصل بعدا سراغش بریم. کافه فرانسه رو که رد کنی و بری اون طرف خیابون ابوریحان حدود ۵۰ قدم جلوتر به پیرمردی بر می‌خوری که روی زمین روی یه تکه کارتن نشسته و بساطش رو پهن کرده. کارتن رو هم یه کم بزرگ‌تر گرفته که یه نفر دیگه هم بتونه پیشش بشینه. پیرمرد حدوداً هفتاد ساله اس. موهای سفیدش رو از پشت بسته. ریش سفید نسبتا بلندی هم داره. عینک به چشماشه. کنار دستش توی یه جامدادی کلی خودکار رنگ و وارنگه. روی زانوهاش یه سری کاغذ گذاشته و مشغول کشیدن نقاشیه. بذارین همین جا اسمش رو هم بگم. رضا بلوط. فامیلیش بلوطه. در مورد بلوط جایی داشتم می‌خوندم نوشته بود که یه چیزی که درخت بلوط بهش معروفه عمر طولانیشه. می گن عمر بلوط حتا به دو هزار سال هم می تونه برسه. 

این جایی که آقا رضا می‌شینه پشتش یه مدرسه است یعنی این جوری که خودش می گه در دوم یه مدرسه است که باز نمی شه و یه تو رفتگی اون جا هست که ازش برای نمایش نقاشیاش استفاده می کنه. یه سری از نقاشیاش رو روی زمین گذاشته یه سری رو هم چسبونده به دیوار. نقاشیاش هم روی ورق آ چهار معمولی می کشه که می ذارشون توی این کاورهای پلاستیکی. شش هفت ساله که این جا می شینه و نقاشی می کشه و کاراش رو به نمایش می ذاره.

مشهد به دنیا اومده. ولی از وقتی خودش رو شناخته تو محله‌ی عباسی تهران بوده. که محله‌ای تو منطقه‌ی یازده است. می‌شه انتهای بزرگراه نواب. کلاس چهارم دبستان استعدادش تو نقاشی رو کشف می کنه. خودش تعریف می کنه می گه معلم بهمون گفت بخاری کلاس رو بکشید تا من برم دفتر و برگردم. وقتی معلم بر می گرده می بینه هیشکی هیچی نکشیده ولی رضا بخاری رو با همه‌ی انحناهایی که داشته کشیده. خودش می گه برق چشمای معلم رو که دیدم فهمیدم نقاشم. تحصیلات آکادمیک نداره. تا دهم ادبی زمان خودش خونده. یعنی دو سال مونده به دیپلم. می گه حس می کردم نیازی ندارم بخونم و هیچی برام نداره فقط وقتمو تلف می کنه. یه مدت تو دخانیات کار می کرده قبل انقلاب بعد سه چهار سال میاد بیرون چون دیده که به دردش نمی خوره. خودش می گه دیدم من این کاره نیستم آقا. 

مدعیه که کتابای خیلی زیادی خونده. خودش که می گه شاید دو هزارتا. خیلی هم به ادبیات داستانی علاقمنده. ولی می گه حتا یه پارگراف درباره‌ی نقاشی هم نخونده. به قول خودش چشم دزده. اون‌چیزی رو که ببینه می‌دزده. می‌گه دلیل این کارش اینه که خلوص کار نقاشیش کم نشه. با تاکید روی کلمه‌ی خلوص حتا در مورد خلوص می گه همه چیز رو تو هنر بریز دور ولی این خلوص رو داشته باش.

تو جواب این که چرا تو خیابون بساط کرده و نمی ره مثلا یه جایی مثل گالری یا جای دیگه ای می گه هنر برای زندگیه ولی اگه زندگی نخواد بذاره نقاشی کنه باهاش درگیر می شه. می گه دلیل این که اومدم تو خیابون هم همینه. می گه شش هفت ساله که با زندگی درگیر شده. با زندگی مبارزه می کنه. چون می خواد نذاره نقاشی بکشه. گالری نمی ذاره و اعتقادی هم بهش نداره. می گه چون یه عده ی خاص میان تو گالری ولی خب تو خیابون همه میان. از طرفی هم می گه وقتی با مخاطبت در ارتباط باشی خیلی خوبه چون می فهمی داری چی کار می کنی.

خیلی از کارهاش رو خیلی ناخودآگاه انجام می ده و خیلی معتقد به تعامل با مخاطبشه. یه چیزی که خیلی برای خودش جالبه اینه که خیلی وقتا این مخاطباش هستن که میان و بهش می‌گن ببین فلان نقاشیت این معنی رو می‌ده. خودش می‌گه من از خیلی از اینا بی‌خبرم. آقا رضا از این تعامل با مخاطباش که یه جور مکاشفه رو براش رقم می‌زنه لذت می‌بره. می‌گه رضا بلوط منهای نقاشی رو باید انداخت توی سطل اشغال. این نقاشیه که به رضا بلوط معنا می ده.  

این صدای آقا رضا بود که شنیدید. دستی هم به قلم داره هم یادداشت‌هایی داره و می نویسه هم شعر می گه.  البته خودش می‌گه با نقاشی راحت‌تره و خودش رو شاعر یا نویسنده نمی‌دونه. می‌گه خیلی چیزا رو فقط می‌شه کشید و بس. نه می‌شه گفت نه می‌شه نوشت. 

آقا رضا همه‌ی نقاشیاش رو با خودکار می کشه. جالبه که برای این کارشم فلسفه داره. می گه خودکار به زندگی خیلی نزدیکه. همون طوری که زندگی بر نمی گرده. خودکار هم بر نمی گرده. پاک نمی شه. بعد این جالبه که می گه خودکار بیک خیلی بهترم هست. اشاره می کنه به شیشه‌ای بودن لوله‌ی خودکار که می تونی جوهرش رو ببینی. می گه وقتی با بیک کار می کنی حس می کنی یه چیزی از این خودکار کم می شه یه چیزی هم از تو کم می شه. از یه طرفم می گه نقاشی عین شعر می مونه میاد و می ره حالا اگه اومد تا تو بخوای بری بوم و رنگ روغن و اینا تهیه کنی. پریده رفته. باید صیدش کنی.

می گه وقتی می شینم خودکار رو روی کاغذ می ذارم باید بشینم تمومش کنم. خیلی جالبه که می گه تو بعضی از کارا می شینی تمومش می کنه بعد بلند می شی از سرجات ولی بعضی کارا هستن که وقتی نشستی کشیدی وقتی تموم شد بلند نمی شی، رها می شی خلاص می شی. آقا رضا این کارا رو خالص می دونه. کارایی که به رهایی می رسه.  

می گه برای این که بفهمین چی می گم یکی از همین نقاشیایی که منجر به رهاییش شده رو می ذاره وسط و تحلیلش می کنه. ویدیوی تحلیل آقا رضا بلوط از نقاشیش رو هم گذاشتیم روی وب سایت پیشنهاد می کنم حتما ببینیش خیلی جالبه. مخصوصا چون با تفسیر یه شعر از حافظ هم همراهه. چون معمولاً یه مصرع یا جمله ای هم زیر نقاشیاش می نویسه آقا رضا که مربوط به محتوای نقاشی یا به قول خودش حرف نقاشیشه. می گه حرفی که پشت نقاشیه مهمه. اون حرفاست که نقاشی رو کشیده. می گه ته نشستی از دیده ها و خوانده ها چیزی رو درست می کنه که می شه خود آدمی. اون خود توئه. و هنرمند خلاق کسیه که این رو می تونه بیان کنه. حالا یکی هم منتقد خلاق می شه. می گه حالا فرض کن یکی هر دو رو داشته باشه دیگه من می شینم فقط به حرفش گوش می دم. می گه به نظرش بهرام صادقی نمونه‌ی یکی از این آدماست. هم هنرمند خلاقه و هم منتقد خلاق. 

آشنایی آقا رضا با بهرام صادقی هم روایت جالبی داره. یه روز که از یه قهوه خونه میومده بیرون. از قضا بهرام صادقی داشته می رفته تو. آرنجش می خوره به دماغ آقا رضا. خون  راه می افته و بهرام صادقی می ره اب میاره و کمک می کنه خون بند میاد و خلاصه این باب آشنایی باز می شه. آفا رضا می گه داستان «ملکوت» بهرام صادقی رو اون موقع خونده بوده و تحت تاثیرش هم بوده. می گه اون موقع هنوز «صدسال تنهایی» رو گابریل گارسیا مارکز نویسنده‌ی امریکای لاتینی مشهورننوشته بود. البته منظورش اینه که به فارسی ترجمه نشده بود. به هرحال می خواد بگه بهرام صادقی تحت تاثیر مارکز ننوشته و خودش مبدع سبک رئالیسم جادویی بوده. حرف بی‌راهی هم نیست. یه مقاله ای رو‌ آقای محمد چهارمحالی نوشته که فایلش رو روی وب سایت می تونید پیدا کنید با عنوان «ملکوت نقطه‌ی عطف رئالیسم جادویی ایران» که معتقده با کتاب ملکوت بهرام صادقی این نقطه ی عطف رخ می ده. خود داستان ملکوت رو هم روی سایت گذاشتیم برای کسایی که علاقه پیدا کردند بخوننش. آقا رضا می گه بهرام صادقی آدم خیلی بزرگیه. انگار خودش هم تحت تاثیر بهرام صادقی بوده خیلی.

بذارین یه کم در مورد رئالیسم جادویی هم که اول درباره ی نقاشی استفاده شده. تو سال ۱۹۲۵، نقاش و منتقد آلمانی به نام فرانتس رو، این اصطلاح رو در مورد گروهی از نقاش‌ها استفاده می کنه که به نظرش آثارشون موهوم، عجیب، رویایی و شگفت‌انگیز بودن. ویژگی هایی که به نظرم تو همه نقاشیای آقا رضا هم هست. هر وقت یه اثر هنری توش عناصری باشه که مغیر باشه با واقع گرایی یا همون رئالیسم این می شه رئالیسم جادویی. خلاصه این که تو داستانای این سبک، خیال و رویا و جادو و جن و پری و از این حرفا زیاد پیدا می شه و مرز بین خیال و واقعیت مخدوش می‌شه. از معروف‌ترین کارای رئالیسم جادویی می شه به هری پاتر اشاره کرد که خب خیلی معروفه نوشته ی جی کی رولینگ که می گن اونم تحت تاثیر صدسال تنهایی مارکز نوشته شده.

یکی دیگه از دوستای آقا رضا، غلامحسین ساعدی نویسنده و نمایش‌نامه‌نویس نامدار ایرانیه. ساعدی از دوران دبیرستان داستان می‌نوشت. بعد که تو رشته‌ی طبیعی دیپلم گرفت رفت به دانشگاه تبریز و مشغول خوندن پزشکی شد. بعد به تهران اومد و تحصیلاتش رو با درجه‌ی پزشکی عمومی و دکترای تخصصی روان‌پزشکی تو تهران تموم کرد. تو بیمارستان روان‌پزشکی روزبه مشغول به کار شد مدتی. تو دهه‌ی ۴۰ توی خیابون دلگشای تهران یه مطب شبانه‌روزی راه انداخت که اون جا خیلی از بیمارا رو بدون حق ویزیت معاینه می‌کرد. خود ساعدی در مورد مطب خیابون دلگشا می‌گه اون‌جا دنیای عجیب‌وغریبی بود از اون‌جایی هم که همیشه اون‌جا بوده مطب تبدیل شده بوده به یکی از پایگاه‌های عمده‌ی روشن‌فکری اون روز. ساعدی می‌گه روشن‌فکرایی مثل جلال آل‌احمد، احمد شاملو و خیلی دیگه از نویسنده‌های اون دوره مثل محمود اعتمادزاده، سیروس طاهباز، محمود آزاد و دیگران همیشه اون‌جا بودند.

یکی از بیمارای غلامحسین ساعدی، آقا رضا بلوط بود. آقا رضا دچار بیماری اسکیزوفرنیه. خیلی کوتاه در مورد این بیماری بگم که اسکیزوفرنی روان‌گسیختگی یه بیماری روانیه که در اون مرز میان خیال و واقعیت مخدوش می­‌شه. اگه یادتون باشه در مورد رئالیسم جادویی که می‌گفتیم دقیقاً  از همین عبارت استفاده کردیم که خب خیلی با نقاشی‌های آقا رضا مربوط می‌شه. آقا رضا می‌گه خیلی‌ام از دست ساعدی شاکی بوده چون هر وقت بهش زنگ می‌زده خط تلفنش اشغال بوده.

از شهرنوش پارسی پور هم می گه آقا رضا. داستان‌نویس و مترجمی که داستان‌هاش به زبونای مختلفی ترجمه شده تو دنیا. آقا رضا می‌گه رمان سگ و زمستان بلندش رو خونده. می‌گه با شهرام پارسی پور برادر شهرنوش دوست بوده و رفت و آمد داشته. این که توی پاگرد خونه‌شون می شستن با بهرام صادقی گپ می زدند. آقا رضا چیزای پراکنده‌ای هم از حسین منزوی می گه و این که با این شاعر پرآوازه هم حشر و نشر داشته. 

خب این روایت ما بود. از زندگی آقا رضا بلوط که نمی دونم واقعا چه لقبی باید بهش داد بگیم هنرمند حوزه ی عمومی، نقاش خیابون انقلاب، نقاش رئالیسم جادویی یا هنرمند خودآموخته چون آقا رضا عضو انجمن هنرمندان خوداموخته ی ایران هم هست که ادرس اینستاگرام این انجمن رو هم روی وب سایت گذاشتیم کاراشون رو می تونید ببینید روی صحفه شون جالبه. خلاصه نمی دونم چه لقبی به این پیرمرد بدم جز همون آقا رضا بلوط.

اینم بذارین بگم که قطعه‌ی «یه شب مهتاب» فرهاد که شعریه از احمد شاملو به پیشنهاد خود آقا رضا استفاده شده. خب شما به اپیزود اول از پادکست فلانور گوش دادین. این اپیزود رو من، مهدی نوریان و محمود حبیبی تهیه کرده بودیم. امیدوارم خوشتون اومده باشه ما رو به دوستاتون معرفی کنید و یادتون نره که به وب سایت هم حتما سر بزنید. ممنونم که وقت گذاشتید.

موقعیت

۲ نظر

  • Avatar علیرضا خونساری گفت:

    سلام.
    بعد از گوش دادن این اپیزود و آشنایی با رضا بلوط حتما سعی می‌کنم وقتی حوالی انقلاب بودم برم و ایشونو ببینم.

    • پادکست فلانور پادکست فلانور گفت:

      ممنون از نظرتون دوست عزیز،

      خوشحالیم از اینکه این اپیزود بهتون این انگیزه رو داده. پیشنهاد میکنم اپیزود های دیگه فلانور رو دنبال کنید.

نظر دهید